|
|
|
|
|
بنظر میاد در طی تمام سالهایی که از تاریخ کشورمان میگذرد و بخصوص در چندین سال اخیر آن چیزی که در مدارس، خانواده ها و بطور کلی به شکل های گوناگون، چه رسمی و چه غیر رسمی، آموختیم این بود که در انجام هر کاری " نیت" بسیار مهم است. اما هیچوقت آموزش ندیدیم که فلان کار را چطور میتوان انجام داد، چطور باید به هدف رسید و ... ما نیت میکنیم که موفق باشیم ما نیت میکنیم که درس بخوانیم ما نیت میکنیم که با همسایگان خود خوب باشیم ما نیت میکنیم که خانه های خوبی بسازیم ما نیت میکنیم که به دانشگاه برویم ما نیت میکنیم که کار پیدا کنیم ما نیت میکنیم که مردمان خوبی باشیم ما نیت میکنیم که جامعه خود را آباد کنیم ما نیت میکنیم که مدیران موفقی باشیم ما نیت میکنیم که اساتید خوبی باشیم ما نیت میکنیم که دانشگاه های خوبی داشته باشیم ما نیت میکنیم که ورزشکاران خوبی باشیم ما نیت میکنیم که در دنیا قهرمان شویم ما نیت میکنیم که به جام جهانی برویم ما نیت میکنیم که به المپیک برویم ما نیت میکنیم که از انرژی هسته ایی استفاده کنیم خب، حالا که میتوان این همه نیت کرد و به جایی هم بر نمیخورد، همه میتوانند هر نیتی که دوست داشته باشند بکنند.
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم خرداد 1386ساعت 22:46 توسط س.م
|
|
||
|
|
|
|
|
ببینم. حتما باید اتفاق خاصی بیفته تا یه کمی فکر کنیم؟ |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه چهاردهم خرداد 1386ساعت 23:37 توسط س.م
|
|
||
|
|
|
|
|
Text of the letter believed to have been written by captured British sailor Faye Turney on Wednesday, as provided by the Iranian Embassy in London. Dear Mum & Dad, I am writing to you from Iran where I am being held. I will try to explain to you the best what has happened. We were out in the boats when we were arrested by Iranian forces as we had apparently gone into Iranian waters. I wish we hadn't because then I'd be home with you all right now. I am so sorry we did, because I know we wouldn't be here now if we hadn't. I want you all to know that I am well and safe. I am being well looked after. I am fed three meals a day and have a constant supply of fluids. The people are friendly and hospitable, very compassionate and warm. I have written a letter to the Iranian people to apologize for us entering into their waters. Please don't worry about me, I am staying strong. Hopefully it won't be long until I am home to get ready for Molly's birthday party with a present from the Iranian people. Look after everyone for me, especially Adam and Molly. I love you all more than you will ever know. All my love,
AP |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه نهم فروردین 1386ساعت 1:16 توسط س.م
|
|
||
|
|
|
|
|
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم اسفند 1385ساعت 20:19 توسط س.م
|
|
||
|
|
|
|
|
شب چله بود. ته دریا ماهی پیر دوازده هزار تا از بچه ها و نوه هایش را دور خودش جمع کرده بود و برای آنها قصه می گفت: «یکی بود یکی نبود. یک ماهی سیاه کوچولو بود كه با مادرش در جویباری زندگی می کرد.این جویبار از دیواره های سنگی کوه بیرون می زد و در ته دره روان می شد. خانه ی ماهی کوچولو و مادرش پشت سنگ سیاهی بود؛ زیر سقفی از خزه. شب ها ، دوتایی زیر خزه ها می خوابیدند. ماهی کوچولو حسرت به دلش مانده بود که یک دفعه هم که شده، مهتاب را توی خانه شان ببیند! مادر و بچه ، صبح تا شام دنبال همدیگر می افتادند و گاهی هم قاطی ماهی های دیگر می شدند و تند تند ، توی یک تکه جا ، می رفتند وبر می گشتند. این بچه یکی یک دانه بود - چون از ده هزار تخمی که مادر گذاشته بود - تنها همین یک بچه سالم در آمده بود. چند روزی بود که ماهی کوچولو تو فکر بود و خیلی کم حرف می زد. با تنبلی و بی میلی از این طرف به آن طرف می رفت و بر می گشت و بیشتر وقت ها هم از مادرش عقب می افتاد. مادر خیال میکرد بچه اش کسالتی دارد که به زودی برطرف خواهد شد ، اما نگو که درد ماهی سیاه از چیز دیگری است! یک روز صبح زود، آفتاب نزده ، ماهی کوچولو مادرش را بیدار کرد و گفت: «مادر، می خواهم با تو چند کلمه یی حرف بزنم». مادر خواب آلود گفت:« بچه جون ، حالا هم وقت گیر آوردی! حرفت را بگذار برای بعد ، بهتر نیست برویم گردش؟» ماهی کوچولو گفت:« نه مادر ، من دیگر نمی توانم گردش کنم. باید از اینجا بروم.» مادرش گفت :« حتما باید بروی؟» ماهی کوچولو گفت: « آره مادر باید بروم.» مادرش گفت:« آخر، صبح به این زودی کجا می خواهی بروی؟» ماهی سیاه کوچولو گفت:« می خواهم بروم ببینم آخر جویبار کجاست. می دانی مادر ، من ماه هاست تو این فکرم که آخر جویبار کجاست و هنوز که هنوز است ، نتوانسته ام چیزی سر در بیاورم. از دیشب تا حالا چشم به هم نگذاشته ام و همه اش فکر کرده ام. آخرش هم تصمیم گرفتم خودم بروم آخر جویبار را پیدا کنم. دلم می خواهد بدانم جاهای دیگر چه خبرهایی هست.» مادر خندید و گفت:« من هم وقتی بچه بودم ، خیلی از این فکرها می کردم. آخر جانم! جویبار که اول و آخر ندارد ؛همین است که هست! جویبار همیشه روان است و به هیچ جایی هم نمی رسد.» ماهی سیاه کوچولو گفت:« آخر مادر جان ، مگر نه اینست که هر چیزی به آخر می رسد؟ شب به آخر می رسد ، روز به آخر می رسد؛ هفته ، ماه ، سال...» مادرش میان حرفش دوید و گفت:« این حرفهای گنده گنده را بگذار کنار، پاشو برویم گردش. حالا موقع گردش است نه این حرف ها!» ماهی سیاه کوچولو گفت:« نه مادر ، من دیگر از این گردش ها خسته شده ام ، می خواهم راه بیفتم و بروم ببینم جاهای دیگر چه خبرهایی هست. ممکن است فکر کنی که یك کسی این حرفها را به ماهی کوچولو یاد داده ، اما بدان که من خودم خیلی وقت است در این فکرم. البته خیلی چیزها هم از این و آن یاد گرفته ام ؛ مثلا این را فهمیده ام که بیشتر ماهی ها، موقع پیری شکایت می کنند که زندگیشان را بیخودی تلف کرده اند. دایم ناله و نفرین می کنند و از همه چیز شکایت دارند. من می خواهم بدانم که ، راستی راستی زندگی یعنی اینکه توی یک تکه جا ، هی بروی و برگردی تا پیر بشوی و دیگر هیچ ، یا اینکه طور دیگری هم توی دنیا می شود زندگی کرد؟...» وقتی حرف ماهی کوچولو تمام شد ، مادرش گفت:« بچه جان! مگر به سرت زده ؟ دنیا!... دنیا!... دنیا دیگر یعنی چه ؟ دنیا همین جاست که ما هستیم ، زندگی هم همین است که ما داریم...» در این وقت ، ماهی بزرگی به خانه ی آنها نزدیک شد و گفت:« همسایه، سر چی با بچه ات بگو مگو می کنی ، انگار امروز خیال گردش کردن ندارید؟» مادر ماهی ، به صدای همسایه ، از خانه بیرون آمد و گفت :« چه سال و زمانه یی شده! حالا دیگر بچه ها می خواهند به مادرهاشان چیز یاد بدهند.» همسایه گفت :« چطور مگر؟» مادر ماهی گفت:« ببین این نیم وجبی کجاها می خواهد برود! دایم میگوید می خواهم بروم ببینم دنیا چه خبرست! چه حرف ها ی گنده گنده یی!» همسایه گفت :« کوچولو ، ببینم تو از کی تا حالا عالم و فیلسوف شده ای و ما را خبر نکرده ای؟» ماهی کوچولو گفت :« خانم! من نمی دانم شما «عالم و فیلسوف» به چه می گویید. من فقط از این گردش ها خسته شده ام و نمی خواهم به این گردش های خسته کننده ادامه بدهم و الکی خوش باشم و یک دفعه چشم باز کنم ببینم مثل شماها پیر شده ام و هنوز هم همان ماهی چشم و گوش بسته ام که بودم.» همسایه گفت:« وا!... چه حرف ها!» مادرش گفت :« من هیچ فکر نمی کردم بچه ی یکی یک دانه ام اینطوری از آب در بیاید. نمی دانم کدام بدجنسی زیر پای بچه ی نازنینم نشسته!» ماهی کوچولو گفت:« هیچ کس زیر پای من ننشسته. من خودم عقل و هوش دارم و می فهمم، چشم دارم و می بینم.» همسایه به مادر ماهی کوچولو گفت:« خواهر ، آن حلزون پیچ پیچیه یادت می آید؟» مادر گفت:« آره خوب گفتی ، زیاد پاپی بچه ام می شد. بگویم خدا چکارش کند!» ماهی کوچولو گفت:« بس کن مادر! او رفیق من بود.» مادرش گفت:« رفاقت ماهی و حلزون ، دیگر نشنیده بودیم!» ماهی کوچولو گفت:« من هم دشمنی ماهی و حلزون نشنیده بودم، اما شماها سر آن بیچاره را زیر آب کردید.» همسایه گفت:« این حرف ها مال گذشته است.» ماهی کوچولو گفت:« شما خودتان حرف گذشته را پیش کشیدید.» مادرش گفت:« حقش بود بکشیمش ، مگر یادت رفته اینجا و آنجا که می نشست چه حرف هایی می زد؟» ماهی کوچولو گفت:« پس مرا هم بکشید ، چون من هم همان حرف ها را می زنم.» چه دردسرتان بدهم! صدای بگو مگو ، ماهی های دیگر را هم به آنجا کشاند. حرف های ماهی کوچولو همه را عصبانی کرده بود. یکی از ماهی پیره ها گفت:« خیال کرده ای به تو رحم هم می کنیم؟» دیگری گفت:« فقط یک گوشمالی کوچولو می خواهد!» مادر ماهی سیاه گفت:« بروید کنار ! دست به بچه ام نزنید!» یکی دیگر از آنها گفت:« خانم! وقتی بچه ات را، آنطور که لازم است تربیت نمی کنی ، باید سزایش را هم ببینی.» همسایه گفت:« من که خجالت می کشم در همسایگی شما زندگی کنم.» دیگری گفت:« تا کارش به جاهای باریک نکشیده ، بفرستیمش پیش حلزون پیره.» ماهی ها تا آمدند ماهی سیاه کوچولو را بگیرند ، دوستانش او را دوره کردند و از معرکه بیرونش بردند. مادر ماهی سیاه توی سر و سینه اش می زد و گریه می کرد و می گفت:« وای ، بچه ام دارد از دستم می رود. چکار کنم؟ چه خاکی به سرم بریزم؟» ماهی کوچولو گفت:« مادر! برای من گریه نکن ، به حال این پیر ماهی های درمانده گریه کن.» یکی از ماهی ها از دور داد کشید :« توهین نکن ، نیم وجبی!» دومی گفت:« اگر بروی و بعدش پشیمان بشوی ، دیگر راهت نمی دهیم!» سومی گفت:« این ها هوس های دوره ی جوانی است، نرو!» چهارمی گفت:« مگر اینجا چه عیبی دارد؟» پنجمی گفت:« دنیای دیگری در کار نیست ، دنیا همین جاست، برگرد!» ششمی گفت:« اگر سر عقل بیایی و برگردی ، آنوقت باورمان می شود که راستی راستی ماهی فهمیده یی هستی.» هفتمی گفت:« آخر ما به دیدن تو عادت کرده ایم...» مادرش گفت:« به من رحم کن، نرو!... نرو!» ماهی کوچولو دیگر با آن ها حرفی نداشت. چند تا از دوستان هم سن و سالش او را تا آبشار همراهی کردند و از آنجا برگشتند. ماهی کوچولو وقتی از آنها جدا می شد گفت:« دوستان ، به امید دیدار! فراموشم نکنید.» دوستانتش گفتند:« چطور میشود فراموشت کنیم ؟ تو ما را از خواب خرگوشی بیدار کردی ، به ما چیزهایی یاد دادی که پیش از این حتی فکرش را هم نکرده بودیم. به امید دیدار ، دوست دانا و بی باک!» ماهی کوچولو از آبشار پایین آمد و افتاد توی یک برکه ی پر آب. اولش دست و پایش را گم کرد ، اما بعد شروع کرد به شنا کردن و دور برکه گشت زدن. تا آنوقت ندیده بود که آنهمه آب ، یکجا جمع بشود. هزارها کفچه ماهی توی آب وول می خوردند.ماهی سیاه کوچولو را که دیدند ، مسخره اش کردند و گفتند:« ریختش را باش! تو دیگر چه موجودی هستی؟» ماهی ، خوب وراندازشان کرد و گفت :« خواهش میکنم توهین نکنید. اسم من ماهی سیاه کوچولو است. شما هم اسمتان را بگویید تا با هم آشنا بشویم.» یکی از کفچه ماهی ها گفت:« ما همدیگر را کفچه ماهی صدا می کنیم.» دیگری گفت:« دارای اصل و نسب.» دیگری گفت:« از ما خوشگل تر، تو دنیا پیدا نمی شود.» دیگری گفت:« مثل تو بی ریخت و بد قیافه نیستیم.» ماهی گفت:« من هیچ خیال نمی کردم شما اینقدر خودپسند باشید. باشد، من شما را می بخشم ، چون این حرفها را از روی نادانی می زنید.» کفچه ماهی ها یکصدا گفتند:« یعنی ما نادانیم؟» ماهی گفت: « اگر نادان نبودید ، می دانستید در دنیا خیلی های دیگر هم هستند که ریختشان برای خودشان خیلی هم خوشایند است! شما حتی اسمتان هم مال خودتان نیست.» کفچه ماهی ها خیلی عصبانی شدند ، اما چون دیدند ماهی کوچولو راست می گوید ، از در دیگری در آمدند و گفتند: « اصلا تو بیخود به در و دیوار می زنی .ما هر روز ، از صبح تا شام دنیا را می گردیم ، اما غیر از خودمان و پدر و مادرمان ، هیچکس را نمی بینیم ، مگر کرم های ریزه که آنها هم به حساب نمی آیند!» ماهی گفت:« شما که نمی توانید از برکه بیرون بروید ، چطور ازدنیا گردی دم می زنید؟» کفچه ماهی ها گفتند:« مگر غیر از برکه ، دنیای دیگری هم داریم؟» ماهی گفت:« دست کم باید فکر کنید که این آب از کجا به اینجا می ریزد و خارج از آب چه چیزهایی هست.» کفچه ماهی ها گفتند:« خارج از آّب دیگر کجاست؟ ما که هرگز خارج از آب را ندیده ایم! هاها...هاها.... به سرت زده بابا!» ماهی سیاه کوچولو هم خنده اش گرفت. فکر کرد که بهتر است کفچه ماهی ها را به حال خودشان بگذارد و برود. بعد فکر کرد بهترست با مادرشان هم دو کلمه یی حرف بزند ، پرسید:« حالا مادرتان کجاست؟» ناگهان صدای زیر قورباغه ای او را از جا پراند. قورباغه لب برکه ، روی سنگی نشسته بود. جست زد توی آب و آمد پیش ماهی و گفت:« من اینجام ، فرمایش؟» ماهی گفت:« سلام خانم بزرگ!» قورباغه گفت:« حالا چه وقت خودنمائی است ، موجود بی اصل و نسب! بچه گیر آورده یی و داری حرف های گنده گنده می زنی ، من دیگر آنقدرها عمر کرده ام که بفهمم دنیا همین برکه است. بهتر است بروی دنبال کارت و بچه های مرا از راه به در نبری.» ماهی کوچولو گفت:« صد تا از این عمرها هم كه بکنی ، باز هم یک قورباغه ی نادان و درمانده بیشتر نیستی.» قورباغه عصبانی شد و جست زد طرف ماهی سیاه کوچولو. ماهی تکان تندی خورد و مثل برق در رفت و لای و لجن و کرم های ته برکه را به هم زد. دره پر از پیچ و خم بود. جویبار هم آبش چند برابر شده بود ، اما اگر می خواستی از بالای کوه ها ته دره را نگاه کنی ، جویبار را مثل نخ سفیدی می دیدی. یک جا تخته سنگ بزرگی از کوه جداشده بود و افتاده بود ته دره و آب را دو قسمت کرده بود. مارمولک درشتی ، به اندازه ی کف دست ، شکمش را به سنگ چسبانده بود. از گرمی آفتاب لذت می برد و نگاه می کرد به خرچنگ گرد و درشتی که نشسته بود روی شن های ته آب ، آنجا که عمق آب کمتر بود و داشت قورباغه یی را که شکار کرده بود ، می خورد. ماهی کوچولو ناگهان چشمش افتاد به خرچنگ و ترسید. از دور سلامی کرد. خرچنگ چپ چپ به او نگاهی کرد و گفت: « چه ماهی با ادبی! بیا جلو کوچولو ، بیا!» ماهی کوچولو گفت:« من می روم دنیا را بگردم و هیچ هم نمی خواهم شکار جنابعالی بشوم.» خرچنگ گفت:« تو چرا اینقدر بدبین و ترسویی ، ماهی کوچولو؟» ماهی گفت: “من نه بدبینم و نه ترسو . من هر چه را که چشمم می بیند و عقلم می گوید ، به زبان می آورم.» خرچنگ گفت:« خوب ، بفرمایید ببینم چشم شما چه دید و عقلتان چه گفت که خیال کردید ما می خواهیم شما را شکار کنیم؟» ماهی گفت:« دیگر خودت را به آن راه نزن!» خرچنگ گفت:« منظورت قورباغه است؟ تو هم که پاک بچه شدی بابا! من با قورباغه ها لجم و برای همین شکارشان می کنم. می دانی ، این ها خیال می کنند تنها موجود دنیا هستند و خوشبخت هم هستند ، و من می خواهم بهشان بفهمانم که دنیا واقعاً دست کیست! پس تو دیگر نترس جانم ، بیا جلو ، بیا !» خرچنگ این حرف ها را گفت و پس پسکی راه افتاد طرف ماهی کوچولو. آنقدر خنده دار راه می رفت که ماهی ، بی اختیار خنده اش گرفت و گفت:« بیچاره! تو که هنوز راه رفتن بلد نیستی ، از کجا می دانی دنیا دست کیست؟» ماهی سیاه از خرچنگ فاصله گرفت. سایه یی بر آب افتاد و ناگهان، ضربه ی محکمی خرچنگ را توی شن ها فرو کرد. مارمولک از قیافه ی خرچنگ چنان خنده اش گرفت که لیز خورد و نزدیك بود خودش هم بیفتد توی آب. خرچنگ ، دیگر نتوانست بیرون بیاید. ماهی کوچولو دید پسر بچه ی چوپانی لب آب ایستاده و به او و خرچنگ نگاه می کند. یک گله بز و گوسفند به آب نزدیک شدند و پوزه هایشان را در آب فرو کردند. صدای مع مع و بع بع دره راپر کرده بود. ماهی سیاه کوچولو آنقدر صبر کرد تا بزها و گوسفندها آبشان را خوردند و رفتند. آنوقت ، مارمولک را صدا زد و گفت: «مارمولک جان! من ماهی سیاه کوچولویی هستم که می روم آخر جویبار را پیدا کنم . فکر می کنم تو جانور عاقل و دانایی باشی ، اینست که می خواهم چیزی از تو بپرسم.» مارمولک گفت:« هر چه می خواهی بپرس.» ماهی گفت:« در راه ، مرا خیلی از مرغ سقا و اره ماهی و پرنده ی ماهیخوار می ترساندند ، اگر تو چیزی درباره ی این ها می دانی ، به من بگو.» مارمولک گفت:« اره ماهی و پرنده ی ماهیخوار، این طرف ها پیداشان نمی شود ، مخصوصاً اره ماهی که توی دریا زندگی می کند. اما سقائک همین پایین ها هم ممکن است باشد. مبادا فریبش را بخوری و توی کیسه اش بروی.» ماهی گفت :« چه کیسهای؟» مارمولک گفت:« مرغ سقا زیر گردنش کیسه ای دارد که خیلی آب می گیرد. او در آب شنا می کند و گاهی ماهی ها ، ندانسته ، وارد کیسه ی او می شوند و یکراست می روند توی شکمش. البته اگر مرغ سقا گرسنه اش نباشد ، ماهی ها را در همان کیسه ذخیره می کند که بعد بخورد.» ماهی گفت:« حالا اگر ماهی وارد کیسه شد ، دیگر راه بیرون آمدن ندارد؟» مارمولک گفت:« هیچ راهی نیست ، مگر اینکه کیسه را پاره کند. من خنجری به تو می دهم که اگر گرفتار مرغ سقا شدی ، این کار را بکنی.» آنوقت، مارمولک توی شكاف سنگ خزید و با خنجر بسیار ریزی برگشت. ماهی كوچولو خنجر را گرفت و گفت:« مارمولك جان! تو خیلی مهربانی. من نمی دانم چطوری از تو تشكر كنم.» مارمولک گفت:« تشکر لازم نیست جانم! من از این خنجرها خیلی دارم. وقتی بیکار می شوم ، می نشینم از تیغ گیاه ها خنجر می سازم و به ماهی های دانایی مثل تو می دهم.» ماهی گفت:« مگر قبل از من هم ماهی یی از اینجا گذشته؟» مارمولک گفت:« خیلی ها گذشته اند! آن ها حالا دیگر برای خودشان دسته ای شده اند و مرد ماهیگیر را به تنگ آورده اند.» ماهی سیاه گفت:« می بخشی که حرف ، حرف می آورد. اگر به حساب فضولی ام نگذاری ، بگو ببینم ماهیگیر را چطور به تنگ آورده اند؟» مارمولک گفت:« آخر نه که با همند ، همینکه ماهی گیر تور انداخت ، وارد تور می شوند و تور را با خودشان می کشند و می برند ته دریا.» مارمولک گوشش را گذاشت روی شکاف سنگ و گوش داد و گفت: « من دیگر مرخص می شوم ، بچه هایم بیدار شده اند.» مارمولک رفت توی شکاف سنگ. ماهی سیاه ناچار راه افتاد. اما همینطور سئوال پشت سر سئوال بود که دایم از خودش می کرد:« ببینم ، راستی جویبار به دریا می ریزد؟ نکند که سقائک زورش به من برسد؟ راستی ، اره ماهی دلش می آید هم جنس های خودش را بكشد و بخورد؟ پرنده ی ماهیخوار، دیگر چه دشمنی با ما دارد؟ ماهی کوچولو، شنا کنان ، می رفت و فکر می کرد. در هر وجب راه چیز تازه ای می دید و یاد می گرفت. حالا دیگر خوشش می آمد که معلق زنان از آبشارها پایین بیفتد و باز شنا کند. گرمی آفتاب را بر پشت خود حس می کرد و قوت می گرفت. یک جا آهویی با عجله آب می خورد. ماهی کوچولو سلام کرد و گفت: «آهو خوشگله ، چه عجله ای داری؟» آهو گفت:« شکارچی دنبالم کرده ، یک گلوله هم بهم زده ، ایناهاش.» ماهی کوچولو جای گلوله را ندید اما از لنگ لنگان دویدن آهو فهمید که راست می گوید. یک جا لاک پشت ها در گرمای آفتاب چرت می زدند و جای دیگر قهقهه ی کبک ها توی دره می پیچید. عطرعلف های کوهی در هوا موج می زد و قاطی آب می شد. بعد از ظهر به جایی رسید که دره پهن می شد و آب از وسط بیشه یی می گذشت. آب آنقدر زیآد شده بود که ماهی سیآه ، راستی راستی ، کیف می کرد. بعد هم به ماهی های زیادی برخورد. از وقتی که از مادرش جدا شده بود ، ماهی ندیده بود. چند تا ماهی ریزه دورش را گرفتند و گفتند:« مثل اینکه غریبه ای ، ها؟» ماهی سیاه گفت:« آره غریبه ام. از راه دوری می آیم.» ماهی ریزه ها گفتند:« کجا می خواهی بروی؟» ماهی سیاه گفت:« می روم آخر جویبار را پیدا کنم.» ماهی ریزه ها گفتند:« کدام جویبار؟» ماهی سیاه گفت:« همین جویباری که توی آن شنا می کنیم.» ماهی ریزه ها گفتند:« ما به این می گوییم رودخانه.» ماهی سیاه چیزی نگفت. یکی از ماهی های ریزه گفت:« هیچ می دانی مرغ سقا نشسته سر راه ؟» ماهی سیاه گفت:« آره ، می دانم.» یکی دیگر گفت:« این را هم می دانی که مرغ سقا چه کیسه ی گل و گشادی دارد؟» ماهی سیاه گفت:« این را هم می دانم.» ماهی ریزه گفت:« با اینهمه باز می خواهی بروی؟» ماهی سیاه گفت:« آره ، هر طوری شده باید بروم!» به زودی میان ماهی ها چو افتاد که: ماهی سیاه کوچولویی از راه های دور آمده و می خواهد برود آخر رودخانه را پیدا کند و هیچ ترسی هم از مرغ سقا ندارد! چند تا از ماهی ریزه ها وسوسه شدند که با ماهی سیاه بروند، اما از ترس بزرگترها صداشان در نیامد. چند تا هم گفتند:« اگر مرغ سقا نبود ، با تو می آمدیم ، ما از کیسه ی مرغ سقا می ترسیم.» لب رودخانه دهی بود. زنان و دختران ده توی رودخانه ظرف و لباس می شستند. ماهی کوچولو مدتی به هیاهوی آن ها گوش داد و مدتی هم آب تنی بچه ها را تماشا کرد و راه افتاد. رفت و رفت و رفت، و باز هم رفت تا شب شد. زیر سنگی گرفت خوابید.نصف شب بیدار شد و دید ماه ، توی آب افتاده و همه جا را روشن کرده است. ماهی سیاه کوچولو ماه را خیلی دوست داشت. شب هایی که ماه توی آب می افتاد ، ماهی دلش می خواست که از زیر خزه ها بیرون بخزد و چند کلمه یی با او حرف بزند ، اما هر دفعه مادرش بیدار می شد و او را زیر خزه ها می کشید و دوباره می خواباند. ماهی کوچولو پیش ماه رفت و گفت:« سلام ، ماه خوشگلم!» ماه گفت:« سلام ، ماهی سیاه کوچولو! تو کجا اینجا کجا ؟» ماهی گفت:« جهانگردی می کنم.» ماه گفت:« جهان خیلی بزرگ ست ، تو نمی توانی همه جا را بگردی.» ماهی گفت:« باشد ، هر جا كه توانستم ، می روم.» ماه گفت:« دلم می خواست تا صبح پیشت بمانم. اما ابر سیاه بزرگی دارد می آید طرف من که جلو نورم را بگیرد.» ماهی گفت:« ماه قشنگ! من نور تو را خیلی دوست دارم ، دلم می خواست همیشه روی من بتابد.» ماه گفت:« ماهی جان! راستش من خودم نور ندارم. خورشید به من نور می دهد و من هم آن را به زمین می تابانم . راستی تو هیچ شنیده یی که آدم ها می خواهند تا چند سال دیگر پرواز کنند بیایند روی من بنشینند؟» ماهی گفت:« این غیر ممکن است.» ماه گفت:« کار سختی است ، ولی آدم ها هر کار دلشان بخواهد...» ماه نتوانست حرفش را تمام کند. ابر سیاه رسید و رویش را پوشاند و شب دوباره تاریک شد و ماهی سیاه ، تک و تنها ماند. چند دقیقه ، مات و متحیر ، تاریکی را نگاه کرد. بعد زیر سنگی خزید و خوابید. صبح زود بیدار شد. بالای سرش چند تا ماهی ریزه دید که با هم پچ پچ می کردند. تا دیدند ماهی سیاه بیدار شد ، یکصدا گفتند:« صبح به خیر!» ماهی سیاه زود آن ها را شناخت و گفت:« صبح به خیر! بالاخره دنبال من راه افتادید!» یکی از ماهی های ریزه گفت:« آره ، اما هنوز ترسمان نریخته.» یکی دیگر گفت:« فکر مرغ سقا راحتمان نمی گذارد.» ماهی سیاه گفت:« شما زیادی فکر می کنید. همه اش که نباید فکر کرد. راه که بیفتیم ، ترسمان به کلّی می ریزد.» اما تا خواستند راه بیفتند ، دیدند که آب دور و برشان بالا آمد و سرپوشی روی سرشان گذاشته شد و همه جا تاریک شد و راه گریزی هم نماند. ماهی سیاه فوری فهمید که در کیسه ی مرغ سقا گیر افتاده اند. ماهی سیاه کوچولو گفت:« دوستان! ما در کیسه ی مرغ سقا گیر افتاده ایم ، اما راه فرار هم به کلّی بسته نیست.» ماهی ریزه ها شروع کردند به گریه و زاری ، یکیشان گفت:« ما دیگر راه فرار نداریم. تقصیر توست که زیر پای ما نشستی و ما را از راه در بردی!» یکی دیگر گفت:« حالا همه ی ما را قورت می دهد و دیگر کارمان تمام است!» ناگهان صدای قهقهه ی ترسناکی در آب پیچید. این مرغ سقا بود که می خندید. می خندید و می گفت:« چه ماهی ریزه هایی گیرم آمده! هاهاهاهاها... راستی که دلم برایتان می سوزد! هیچ دلم نمی آید قورتتان بدهم! هاهاهاهاها...» ماهی ریزه ها به التماس افتادند و گفتند:« حضرت آقای مرغ سقا! ما تعریف شما را خیلی وقت پیش شنیده ایم و اگر لطف کنید ، منقار مبارک را یک کمی باز کنید که ما بیرون برویم ، همیشه دعاگوی وجود مبارک خواهیم بود!» مرغ سقا گفت:« من نمی خواهم همین حالا شما را قورت بدهم. ماهی ذخیره دارم ، آن پایین را نگاه کنید...» چند تا ماهی گنده و ریزه ته کیسه ریخته بود . ماهی های ریزه گفتند:« حضرت آقای مرغ سقا! ما که کاری نکرده ایم ، ما بی گناهیم. این ماهی سیاه کوچولو ما را از راه در برده...» ماهی کوچولو گفت:« ترسوها ! خیال کرده اید این مرغ حیله گر ، معدن بخشایش است که این طوری التماس می کنید؟» ماهی های ریزه گفتند:« تو هیچ نمی فهمی چه داری می گوئی. حالا می بینی حضرت آقای مرغ سقا چطور ما را می بخشند و تو را قورت می دهند!» مرغ سقا گفت:« آره ، می بخشمتان ، اما به یک شرط.» ماهی های ریزه گفتند:« شرطتان را بفرمایید ، قربان!» مرغ سقا گفت:« این ماهی فضول را خفه کنید تا آزادی تان را به دست بیاورید.» ماهی سیاه کوچولو خودش را کنار کشید به ماهی ریزه ها گفت:« قبول نکنید! این مرغ حیله گر می خواهد ما را به جان همدیگر بیندازد. من نقشه ای دارم...» اما ماهی ریزه ها آنقدر در فکر رهائی خودشان بودند که فکر هیچ چیز دیگر را نکردند و ریختند سر ماهی سیاه کوچولو. ماهی کوچولو به طرف کیسه عقب می نشست و آهسته می گفت: «ترسوها ،به هر حال گیر افتاده اید و راه فراری ندارید ، زورتان هم به من نمی رسد.» ماهی های ریزه گفتند:« باید خفه ات کنیم ، ما آزادی می خواهیم!» ماهی سیاه گفت:« عقل از سرتان پریده! اگر مرا خفه هم بکنید باز هم راه فراری پیدا نمی کنید ، گولش را نخورید!» ماهی ریزه ها گفتند:« تو این حرف را برای این می زنی که جان خودت را نجات بدهی ، و گرنه ، اصلا فکر ما را نمی کنی!» ماهی سیاه گفت:« پس گوش کنید راهی نشانتان بدهم. من میان ماهی های بیجان ، خود را به مردن می زنم؛ آنوقت ببینیم مرغ سقا شما را رها خواهد کرد یا نه ، و اگر حرف مرا قبول نکنید ، با این خنجر همه تان را می کشم یا کیسه را پاره پاره می کنم و در می روم و شما...» یکی از ماهی ها وسط حرفش دوید و داد زد:« بس کن دیگر! من تحمل این حرف ها را ندارم... اوهو... اوهو... اوهو...» ماهی سیاه گریه ی او را که دید ، گفت:« این بچه ننه ی ناز نازی را چرا دیگر همراه خودتان آوردید؟» بعد خنجرش را در آورد و جلو چشم ماهی های ریزه گرفت. آن ها ناچار پیشنهاد ماهی کوچولو را قبول کردند. دروغکی با هم زد و خوردی کردند ، ماهی سیاه خود را به مردن زد و آن ها بالا آمدند و گفتند:« حضرت آقای مرغ سقا ، ماهی سیاه فضول را خفه کردیم...» مرغ سقا خندید و گفت:« کار خوبی کردید. حالا به پاداش همین کار، همه تان را زنده زنده قورت می دهم که توی دلم یک گردش حسابی بکنید!» ماهی ریزه ها دیگر مجال پیدا نکردند. به سرعت برق از گلوی مرغ سقا رد شدند و کارشان ساخته شد. اما ماهی سیاه ، همان وقت ، خنجرش را کشید و به یک ضربت ، دیواره ی کیسه را شکافت و در رفت. مرغ سقا از درد فریادی کشید و سرش را به آب کوبید ، اما نتوانست ماهی کوچولو را دنبال کند. ماهی سیاه رفت و رفت ، و باز هم رفت ، تا ظهر شد. حالا دیگر کوه و دره تمام شده بود و رودخانه از دشت همواری می گذشت.از راست و چپ چند رودخانه ی کوچک دیگر هم به آن پیوسته بود و آبش را چند برابر کرده بود. ماهی سیاه از فراوانی آب لذت می برد. ناگهان به خود آمد و دید آب ته ندارد. اینور رفت ، آنور رفت ، به جایی برنخورد. آنقدر آب بود که ماهی کوچولو تویش گم شده بود! هر طور که دلش خواست شنا کرد و باز سرش به جائی نخورد. ناگهان دید یک حیوان دراز و بزرگ مثل برق به طرفش حمله می کند. یک اره ی دو دم جلو دهنش بود . ماهی کوچولو فکر کرد همین حالاست که اره ماهی تکه تکه اش بکند، زود به خود جنبید و جا خالی کرد و آمد روی آب ، بعد از مدتی ، دوباره رفت زیر آب که ته دریا را ببیند. وسط راه به یک گله ماهی برخورد – هزارها هزار ماهی ! از یکیشان پرسید:« رفیق ، من غریبه ام ، از راه های دور می آیم ، اینجا کجاست؟» ماهی ، دوستانش را صدا زد و گفت:« نگاه کنید! یکی دیگر...» بعد به ماهی سیاه گفت:« رفیق ، به دریا خوش آمدی!» یکی دیگر از ماهی ها گفت:« همه ی رودخانه ها و جویبارها به اینجا می ریزند ، البته بعضی از آن ها هم به باتلاق فرو می روند.» یکی دیگر گفت:« هر وقت دلت خواست ، می توانی داخل دسته ی ما بشوی.» ماهی سیاه کوچولو شاد بود که به دریا رسیده است. گفت:« بهتر است اول گشتی بزنم ، بعد بیایم داخل دسته ی شما بشوم. دلم می خواهد این دفعه که تور مرد ماهیگیر را در می برید ، من هم همراه شما باشم.» یکی از ماهی ها گفت:« همین زودی ها به آرزویت می رسی، حالا برو گشتت را بزن ، اما اگر روی آب رفتی مواظب ماهیخوار باش که این روزها دیگر از هیچ کس پروایی ندارد ، هر روز تا چهار پنج ماهی شکار نکند ، دست از سر ما بر نمی دارد.» آنوقت ماهی سیاه از دسته ی ماهی های دریا جدا شد و خودش به شنا کردن پرداخت. کمی بعد آمد به سطح دریا ، آفتاب گرم می تابید. ماهی سیاه کوچولو گرمی سوزان آفتاب را در پشت خود حس می کرد و لذت می برد. آرام و خوش در سطح دریا شنا می کرد و به خودش می گفت: « مرگ خیلی آسان می تواند الان به سراغ من بیاید ، اما من تا می توانم زندگی کنم نباید به پیشواز مرگ بروم. البته اگر یک وقتی ناچار با مرگ روبرو شدم – که می شوم – مهم نیست ، مهم این است که زندگی یا مرگ من چه اثری در زندگی دیگران داشته باشد...» ماهی سیاه کوچولو نتوانست فکر و خیالش را بیشتر از این دنبال کند. ماهیخوار آمد و او را برداشت و برد. ماهی کوچولو لای منقار دراز ماهیخوار دست و پا می زد ، اما نمی توانست خودش را نجات بدهد. ماهیخوار کمرگاه او را چنان سفت و سخت گرفته بود که داشت جانش در می رفت! آخر ، یک ماهی کوچولو چقدر می تواند بیرون از آب زنده بماند؟ ماهی فکر کرد که کاش ماهیخوار همین حالا قورتش بدهد تا دستکم آب و رطوبت داخل شکم او، چند دقیقه ای جلو مرگش را بگیرد. با این فکر به ماهیخوار گفت:« چرا مرا زنده زنده قورت نمی دهی؟ من از آن ماهی هایی هستم که بعد از مردن ، بدنشان پر از زهر می شود.» ماهیخوار چیزی نگفت ، فکر کرد:« آی حقه باز! چه کلکی تو کارت است؟ نکند می خواهی مرا به حرف بیاوری که در بروی؟» خشکی از دور نمایان شده بود و نزدیکتر و نزدیکتر می شد. ماهی سیاه فکر کرد:« اگر به خشکی برسیم دیگر کار تمام است.» این بود که گفت: «می دانم که می خواهی مرا برای بچه ات ببری، اما تا به خشکی برسیم، من مرده ام و بدنم کیسه ی پر زهری شده. چرا به بچه هات رحم نمی کنی؟» ماهیخوار فکر کرد:« احتیاط هم خوب كاری ست! تو را خودم میخورم و برای بچه هایم ماهی دیگری شکار می کنم... اما ببینم... کلکی تو کار نباشد؟ نه ، هیچ کاری نمی توانی بکنی!» ماهیخوار در همین فکرها بود که دید بدن ماهی سیاه ، شل و بیحرکت ماند. با خودش فکر کرد: «یعنی مُرده؟ حالا دیگر خودم هم نمی توانم او را بخورم. ماهی به این نرم و نازکی را بیخود حرام کردم!» این بود که ماهی سیاه را صدا زد که بگوید:« آهای کوچولو! هنوز نیمه جانی داری که بتوانم بخورمت؟» اما نتوانست حرفش را تمام کند. چون همینکه منقارش را باز کرد ، ماهی سیاه جستی زد و پایین افتاد. ماهیخوار دید بد جوری کلاه سرش رفته، افتاد دنبال ماهی سیاه کوچولو. ماهی مثل برق در هوا شیرجه می رفت، از اشتیاق آب دریا ، بیخود شده بود و دهن خشکش را به باد مرطوب دریا سپرده بود. اما تا رفت توی آب و نفسی تازه کرد ، ماهیخوار مثل برق سر رسید و این بار چنان به سرعت ماهی را شکار کرد و قورت داد که ماهی تا مدتی نفهمید چه بلایی بر سرش آمده، فقط حس می کرد که همه جا مرطوب و تاریک است و راهی نیست و صدای گریه می آید. وقتی چشم هایش به تاریکی عادت کرد ، ماهی بسیار ریزه یی را دید که گوشه ای کز کرده بود و گریه می کرد و ننه اش را می خواست. ماهی سیاه نزدیک شد و گفت: «کوچولو! پاشو درفکر چاره یی باش ، گریه می کنی و ننه ات را می خواهی که چه؟» ماهی ریزه گفت:« تو دیگر... کی هستی؟... مگر نمی بینی دارم... دارم از بین... می روم ؟... اوهو... اوهو... اوهو... ننه... من... من دیگر نمی توانم با تو بیام تور ماهیگیر را ته دریا ببرم... اوهو... اوهو!» ماهی کوچولو گفت:« بس کن بابا ، تو که آبروی هر چه ماهی است ، پاک بردی!» وقتی ماهی ریزه جلو گریه اش را گرفت ، ماهی کوچولو گفت: « من می خواهم ماهیخوار را بکشم و ماهی ها را آسوده کنم ، اما قبلا باید تو را بیرون بفرستم که رسوایی بار نیاوری.» ماهی ریزه گفت:« تو که داری خودت می میری ، چطوری می خواهی ماهیخوار را بکشی؟» ماهی کوچولو خنجرش را نشان داد و گفت: « از همین تو ، شکمش را پاره می کنم، حالا گوش کن ببین چه می گویم: من شروع می کنم به وول خوردن و اینور و آنور رفتن ، که ماهیخوار قلقلکش بشود و همینکه دهانش باز شد و شروع کرد به قاه قاه خندیدن ، توبیرون بپر.» ماهی ریزه گفت:« پس خودت چی؟» ماهی کوچولو گفت:« فکر مرا نکن. من تا این بدجنس را نکشم ، بیرون نمی آیم.» ماهی سیاه این را گفت و شروع کرد به وول خوردن و اینور و آنور رفتن و شکم ماهیخوار را قلقلک دادن. ماهی ریزه دم در معده ی ماهیخوار حاضر ایستاده بود. تا ماهیخوار دهانش را باز کرد و شروع کرد به قاه قاه خندیدن ، ماهی ریزه از دهان ماهیخوار بیرون پرید و در رفت و کمی بعد در آب افتاد ، اما هر چه منتظر ماند از ماهی سیاه خبری نشد. ناگهان دید ماهیخوار همینطور پیچ و تاب می خورد و فریاد می کشد ، تا اینکه شروع کرد به دست و پا زدن و پایین آمدن و بعد شلپی افتاد توی آب و باز دست و پا زد تا از جنب و جوش افتاد ، اما از ماهی سیاه کوچولو هیچ خبری نشد و تا به حال هم هیچ خبری نشده... ماهی پیر قصه اش را تمام کرد و به دوازده هزار بچه و نوه اش گفت:« دیگر وقت خواب ست بچه ها ، بروید بخوابید.» بچه ها و نوه ها گفتند:« مادربزرگ! نگفتی آن ماهی ریزه چطور شد.» ماهی پیر گفت:« آن هم بماند برای فردا شب. حالا وقت خواب ست ، شب به خیر!» یازده هزار و نهصد و نود و نه ماهی کوچولو «شب به خیر» گفتند و رفتند خوابیدند. مادربزرگ هم خوابش برد ، اما ماهی سرخ کوچولوئی هر چقدر کرد ، خوابش نبرد، شب تا صبح همه اش در فکر دریا بود... صمد بهرنگی |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه پانزدهم بهمن 1385ساعت 22:22 توسط س.م
|
|
||
|
|
|
|
|
هيچ جاي دنيا تر و خشك را مثل ايران با هم نميسوزانند. پس از پنج سال در به دري و خون جگري هنوز چشمم از بالاي صفحهي كشتي به خاك پاك ايران نيفتاده بود كه آواز گيلكي كرجي بانهاي انزلي به گوشم رسيد كه «بالام جان، بالام جان» خوانان مثل مورچههايي كه دور ملخ مردهاي را بگيرند دور كشتي را گرفته و بلاي جان مسافرين شدند و ريش هر مسافري به چنگ چند پاروزن و كرجي بان و حمال افتاد. ولي ميان مسافرين كار من ديگر از همه زارتر بود چون سايرين عموما كاسبكارهاي لباده دراز و كلاه كوتاه باكو و رشت بودند كه به زور چماق و واحد يموت هم بند كيسهشان باز نميشود و جان به عزرائيل ميدهند و رنگ پولشان را كسي نميبيند. ولي من بخت برگشتهي مادر مرده مجال نشده بود كلاه لگني فرنگيم را كه از همان فرنگستان سرم مانده بود عوض كنم و ياروها ما را پسر حاجي و لقمهي چربي فرض كرده و «صاحب، صاحب» گويان دورمان كردند و هر تكه از اسبابهايمان مايهالنزاع ده راس حمال و پانزده نفر كرجي بان بيانصاف شد و جيغ و داد و فريادي بلند و قشقرهاي برپا گرديد كه آن سرش پيدا نبود. ما مات و متحير و انگشت به دهن سرگردان مانده بوديم كه به چه بامبولي يخهمان را از چنگ اين ايلغاريان خلاص كنيم و به چه حقه و لمي از گيرشان بجهيم كه صف شكافته شد و عنق منكسر و منحوس دو نفر از ماموران تذكره كه انگاري خود انكر و منكر بودند با چند نفر فراش سرخ پوش و شير و خورشيد به كلاه با صورتهايي اخمو و عبوس و سبيلهاي چخماقي از بناگوش دررفتهاي كه مانند بيرق جوع و گرسنگي، نسيم دريا به حركتشان آورده بود در مقابل ما مانند آئينهي دق حاضر گرديدند و همين كه چشمشان به تذكرهي ما افتاد مثل اينكه خبر تير خوردن شاه يا فرمان مطاع عزرائيل را به دستشان داده باشند يكهاي خورده و لب و لوچهاي جنبانده سر و گوشي تكان دادند و بعد نگاهشان را به ما دوخته و چندين بار قد و قامت ما را از بالا به پايين و از پايين به بالا مثل اينكه به قول بچههاي تهران برايم قبايي دوخته باشند برانداز كرده بالاخره يكيشان گفت «چه طور! آيا شما ايراني هستيد؟»
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه پنجم بهمن 1385ساعت 20:18 توسط س.م
|
|
||
|
|
|
|
|
I heard the bells on Christmas Day |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه دهم دی 1385ساعت 13:29 توسط س.م
|
|
||
|
|
|
|
|
شهر تهران خفقان گرفته بود، هیچکس نفسش در نمیامد، همه از هم میترسیدند، خانواده ها از کسانشان میترسند، بچه ها از معلمینشان، معلمین از فراشها، فراشها از معلمان و ...، همه از خودشان میترسند، از سایه شان باک داشتند. همه جا، در خانه، در اداره؛ در مسجد، سر نماز، پشت ترازو، در مدرسه و در دانشگاه، در حمام مامورین آگاهی را دنبال خودشان میدانستند. در سینما موقع نواختن سرود شاهنشاهی همه به دورو بر خودشان مینگریستند مبادا دیوانه یا از جان گذشته ایی برنخیزد و موجب گرفتاری و دردسر همه را فراهم نکند. سکوت مرگ رسائی در سرتاسر کشور حکمفرما بود. همه خود را راضی قلمداد میکردند. روزنامه ها جز مدح دیکتاتور چیزی نداشتند بنویسند. مردم تشنه خبر بودند و پنهانی دروغهای شاخ دار پخش میکردند، کی جرات داشت علنا بگوید فلان چیز بد است، مگر ممکن میشود که در کشور شاهنشاهی چیزی بد باشد. اندوه و بیحالی، بدگمانی و یاس مردم در بازار و خیابان هم بچشم میزد. مردم واهمه داشتند از اینکه در خیابان دورو برشان نگاه کنند مبادا مورد سوء ظن قرار گیرند. خیابانهای شهر تهران را آفتاب سوزانی غیر قابل تحمل کرده بود. معلوم نیست کی به شهرداری گفته بود که خیابانهای فرنگ درخت ندارد، تیشه و اره بدست گرفته و درختهای کهن را میانداختند. کوچه های تنگ را خراب میکردند. |
||
|
+
نوشته شده در شنبه دوم دی 1385ساعت 20:19 توسط س.م
|
||
|
|
|
|
|
بدترین هدیه روز دانشجو، پیکر سوخته همکارانم بود بر تابوت آهنین. یاد و خاطره جانباختگان سقوط دلخراش c-130 گرامی باد. و خداوند از همه چیز آگاهست ... |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم آذر 1385ساعت 21:55 توسط س.م
|
|
||
|
|
|
|
بر گرفته از سایت بزرگ علوی |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه نهم آذر 1385ساعت 19:25 توسط س.م
|
|
||
|
|
|
|
بر گرفته از سایت بزرگ علوی |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه نهم آذر 1385ساعت 19:23 توسط س.م
|
|
||
|
|
|
|
|
آنقدر دوستش داشتم که قبول کردم با پای خودم بيايم. بعد تا بخود آمدم فهمیدم همه چیز به پایان رسیده است. حال و روز کسانی را داشتم که لحظه خداحافظی، تازه می فهمند چه اتفاقی افتاده است و نمی خواهند دم های آخر را از دست بدهند. جای شکرش باقی بود، هنوز دفتر اصلی را امضا نکرده بودیم. به سالن انتظار رفتيم تا این دم های پرارزش واپسين را از دست ندهم.
سالن شلوغ و غم بار بود. فضای آن از دود سیگار تيره و مه آلود شده بود. بوي سيگاری که با عرق پلشت گريزنده همراه با خس خس خفناک نفس ها چنان در آميخته بود که همزمان بوی جدایی و خداحافظی می داد. برای چندمين بار گفت: «نمی دونم چی بگم؟ اما خوشحالم که قبول کردی» «مهم نیست، می دانی که چند سال با هم بودیم، سیزده سال.» «درسته، اما تو هنوز جوونی. تازه سی سال بيشتر نداری.» «مهم نیست، چیزی که مهمه تو هسی.» چهره اش درهم شد و کمی سرش را پايين گرفت و آهسته گفت: «شاید بهتر بود از اول این بازی را شروع نکرده بودیم.» «ساکت باش.» جدی شد و تندی گفت: «چی گفتی؟» «هیچی، با تو نبودم. خیلی تکون می خوره.» «آه، یادم رفته بود. اذیتت می کنه.» «درسته، وقتی سرپا هسّم یکریز وول می خوره. » هیچی نگفت، اما حدس زدم تو دلش توصیه های همیشگی را تکرار می کرد که بایس سقط می کردی. اما این را نگفت. همانطور که سرش پایین بود، با نجوا گفت: «انگار کمی خودمو گناه کار می دونم. مثه کسی که تاب مبارزه نداشته باشه و بخواد از معرکه فرار کنه.» خواستم بگویم دوستش دارم، و ازش بخوام دوباره همه چی را از اول شروع کنیم، اما گفتنش برام سخت بود. سیزده سال بود که نتوانستم بهش بگم، حالا توی نحسی اش گیر کرده بودم. چشمام را بستم و گفتم: «چرت نگو، نباس فکر بد بخودت راه بدی و آینده خودتو خراب کنی. مگه همیشه آرزو نداشتی خارج زندگی کنی.» «درسته، اونجا همه امکانات است و امیدوارم زندگی بی دردسری با او داشته باشم.» کارمندی که مراجعان را صدا می زند، بسوی ما آمد. ناخودآگاه نفسم گرفت و کمی سرم گیج خورد. اما همینکه فهمیدم نوبت کس دیگری است، سعی کردم بخود بیایم. چشمانم را بستم و تصمیم گرفتم سراغ آن زن بروم و به دست و پاش بیفتم. آخه او مال من بود و عاشقش بودم. اما همینکه چشمان خاکستریِ اش را به چهره بيرمقم دوخت. نگاهش دلم را آزرد و احساس درماندگی فروخفته ام زنده شد. شاید خودش هم فهمید، چون به تلخی گفت: «از دستم دلگیری؟» «نه، خوشحال باش که زندگی تازه ای را شروع می کنی.» «درسته، تو هم بايس فکری برای زندگی خودت بکنی. لااقل برو سرکار سابق ات، گرچه حقوق...» «بتمرگ.» با اینکه فهمید با او نیستم، اما ساکت شد و هیچی نگفت. شبیه گذشته ها نبود. حالا دیگه نه قوز می کرد و نه اخم. لباس مرتبی هم پوشیده بود، اما ته ریش سیاه و نامرتب تو صورتش سبز شده بود که چهره اش را زشت و زمخت کرده بود، اما من دوستش داشتم و عاشقش بودم. آن زن اجازه نداشت او را از دستم بگیرد. اتاق انتظار خالی شده بود و بیشتر صندلی ها خالی شده بود. خواست بنشینيم، اما نمی خواستم این دم های آخر بين مان فاصله بیفتد. اینجوری بوی تنش را بیشتر استشمام می کردم، مثه اون روزها که از بیرون می آمد و پیش از هرکاری بغلم می کرد و سرش را تو موهام فرو می کرد. «هنوز باورم نمیشه، انگار دارم خواب می بینم.» «درسته، همه اش یک خواب بود.» «تو هم مثه من فکر می کنی؟» «البته. سیزده سال یا بیست سال دیگر، شاید هم کمی بیشتر یا کمتر، همه اش یک خواب است، شاید هم مثه یک رویا... اینقده تکون نخور.» «خیلی تکون می خوره » «درسته. نگا کن چه لنگ و لقدی می زنه.» لبخندی زد و گفت: «انگار عجله داره زودتر بیاد.» «شاید!» به نرمی گفت: «شاید وقتی بیاد، دیگه تنها نباشی.» «تنهایی مهم نیس. چیزی که براستی مهمه؛ این نيس. مگه نه؟» «آره... آره.» با صدای کارمندی که نام ما را صدا می زد، بخود آمدم. اول من رفتم تو. چشم بيرمقم به موزاييكهاي كف اتاق خيره بود كه رنگ خاكسترياش دل آدم را ميآزرد تا اين كه دفتر را امضا کردم. نفهمیدم چقدر گذشت که همه چی به پایان رسید. زودتر از من برخاست و تنها توانستم صدای خداحافظی اش را بشنوم. علی آرام |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه دوم آذر 1385ساعت 19:42 توسط س.م
|
|
||
|
|
|
|
|
جنینگز، وقتی دست های آلوده اش را می شست، گفت: دانشگاه فایده ای نداشت. با آن همه کاهش بودجه نمی توانستند چیز زیادی به ما یاد بدهند. آن ها فقط به ما مدرک دادند و ما را فرستادند دنبال کارمان. - چطور آموزش دیدید؟. - ما آموزش ندیدیم، اما چه فرقی می کند؟. ببین حالا من به کجا رسیده ام. پرستاری در را باز کرد. - دکتر جنینگز، شما را در اتاق عمل می خواهند.
نوشته ران بست |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم آبان 1385ساعت 16:56 توسط س.م
|
|
||
|
|
|
|
|
مردم شهر غربى (وستشتات) همگى در اين مسأله اتفاق نظر داشتند كه او اصلاً به آنها نمىخورد. پابرهنه به آنجا آمده بود با كولهاى روى پشتش و يك گيتار. همينطورى آمده بود به خانه كنسول كه حالا خالى بود و او كليد آن را هم داشت. «از كجا آورده بود؟» «كليد خانه كنسول؟» «ولى، او نخواهد...» همهاش گيتار مىنواخت و به بچههايى كه دورش را گرفته بودند، لبخند مىزد. اما بچهها جواب لبخندش را نمىدادند، جوان بود و ريش سياهى هم داشت. مادران بچههاى خود را از دور و برش صدا مىزدند. بچهها هم مجبور مىشدند از او دور شوند. «آدم نديدين؟» «اصلاً تو رو به اون چه كار؟» «ما كه باهاش آشنا نيستيم!» «كه تو باهاش حرف زدى!ها!» يكبار، يك بچه خردسال حدوداً سه ساله كه مادرش او را صدا نزده بود، نزديك مرد ماند و جرأت كرد دو قدمى جلوتر برود؛ مردد انگشتش را به سوى گيتار مرد دراز كند و سيم آن را بنوازد. مرد گفت: «محكمتر!» كودك سيم را رها كرد. صدايى بلند و درست و حسابى از آن درآمد. هنوز صداى سيمهاى گيتار آرام نگرفته بود كه مادر او همصدايش كرد، دويد او را از زمين كَند و هر دو در خانهاى در همان نزديكى ناپديد شدند. مرد، صبح روز بعد از خانه بيرون آمد، در را قفل كرد، آمد روى چمنها. دانيل، پسرى هفت ساله، با تفنگش آنجا بود. در تفنگش گلولههايى بود كه به محض اينكه ماشه آن را مىكشيدى، منفجر مىشد و صدا مىكرد. دانيل با خودش فكر كرد: «اوناهاش مَرد داره مىآد. اجازه ندارم باهاش حرف بزنم. آدم بدجنسى است. حتماً بدجنسه، يك مرد بد.» تفنگش را برداشت، گرفت رو به مرد و ماشه آن را چكاند. ترق! گلوله داخل آن منفجر شد. مرد لبخندى زد. لحظهاى بعد، سينهاش را گرفت. دو سه قدم تلوتلوخوران عقب رفت و نقش زمين شد، روى زمين غلتى زد و به پشت خوابيد. سكوت. دانيل به مرد نگاهى كرد، كمى هم مكث كرد. مرد جُنب نخورد. دانيل اين پا و آن پا كرد، بعد بنا كرد به جيغ زدن و در رفت، دويد داخل خانهاش. دو زن آنجا بودند، يكىشان مادر دانيل بود. - «چى شده؟» به مرد نگاه كردند. «چه كارت كرده؟» - «همين حالا به شوهرم گفتم كه...» - «حرف بزن! چه كارت كرده...؟» - «اوم مُ مرده. من - بهِاش تير انداختم. من - به - اِش - و او هم مُ مُرد...» مردم از خانههاى خودشان بيرون آمدند. مردى تفنگ دانيل را از دستش گرفت و مثل متخصصها نگاهى دقيق به آن انداخت، بعد آن را به پسرك پس داد. گفت: «مزخرفه! فقط يه اسباببازيه! همين! حتى اگر ماشهاش رو فشار بدى، چيزى ازش در نمىآد!» مرد جمعيت را به كنارى زد و خود را به مردِ افتاده روى چمنها رساند. بلند و با لحنى جدى پرسيد: «چِتونه، آقا؟ حالتون بده؟» جوابى نيامد. دانيل هقهقكنان گفت: «اون - مُ مرده - اوون مُمرد... ه...» مادرش هيس كرد: «ساكت!» يكى از «وستشتاتيها» گفت: «يه چيزى بگيد؟» و كنار مرد چمباتمه زد. دوباره گفت: «نفسش مىآد!» و بلند شد. بعد از دانيل پرسيد: «حالا بيا تعريف كن چى كارش كردى؟ از اول تا آخر!» مادر دانيل گفت: «راحتش بذاريد! مثل هميشه داشته بازى مىكرده. اين يه تفنگ خيلى ساده و بىخطره.» مرد روى زمين افتاده بود و جُنب نمىخورد. دانيل دوباره بنا كرد به سر و صدا «اي اينجا بود - داشت مىرفت. اين آدم بَده كه -» مادرش پرسيد: «خب، چه كارَت كرد؟» - «بگو ديگه!» - «هيچكار! داشت راه مىرفت. منم شليك كردم.» «به اون؟» دانيل داد زد: «بله!» مرد وستشتاتى گفت: «آدم ضعيفالبُنيهاى است. شايد ترسيده يا اينكه قلبش ضعيفه. قضيه فقط همينه!» مادر دانيل با صداى بلند گفت: «مىخواين بگين كه دانيل من...!» - «خب، اين خيلى مهم نيست. اين دور و برها حتماً پزشكى پيدا مىشه.» خانم دكتر ساكن مجتمع مسكونى آن طرفتر، همان موقع مىرفت ماشينش را از گاراژ دربياورد. مردم صدايش زدند. به آنها نگاه كرد. اندكى جا خورد. چون نزديكبين بود، متوجه ماجرا نشد. اندكى جلوتر آمد. «چيزى شده؟ اين كيه؟» «تازه وارد خانه كنسول!» «همون مرد تازهوارد! چش شده؟» «دانيل بهش شليك كرده!» مادر دانيل با عصبانيت غريد: «شليك! او داشته بازى مىكرده، هيچ كارى هم به كار اين مرديكه نداشته.» خانم دكتر پيراهن مرد را كمى بالا كشيد، روى قفسه سينهاش خم شد. گوشش را چسباند به سينه مرد. دانيل هقهقكنان گفت: «اون - مُ مُردهس!» همه داد زدند: «ساكت!» خانم دكتر گوش خواباند. بعد بلند شد و گفت: «طبيعى است! قلبش طبيعى كار مىكند! آسيب مهمى نديده.» مرد دراز كشيده يكهو بلند شد و به حرف آمد: «هيچىم نيست!» نشست. چهارزانو زد و نگاه دوستانهاى به جمعيت دور و بر خود كرد. «سالمم. سالمِ سالم!» مادر دانيل شگفتزده گفت: «عجب مرديكه پررويى!» مرد «وستشتاتى» فرياد زد: «چى خيال كرديد آقاى محترم! مىخوايد ما را سر كار بذاريد؟ كه چى؟» خانم دكتر بلند شد و با عصبانيت به مرد نگاه كرد و پرسيد: «اين بازيها ديگه چيه؟» مرد گفت: «متأسفم، مردم خيلى عجله به خرج دادن و زود شما رو خبر كردن!» مادر دانيل داد زد: «چه افتضاحى! شايد بچهم شوكه مىشد. شما حيوونيد! شما رذليد! باشه نشونتون مىدم!» مرد كه هنوز روى زمين بود، گفت: «نمىفهمم چى مىگين! بچه شما قصد داشت با من بازى كنه.» مادر دانيل داد زد: «نه خير! به شما شليك كرد!» «ولى من اميدوارم بازى باشه. يا؟ وقتى تفنگى را دست بچهاى مىدهند، انتظار داريد با آن چه كار كند؟ طبيعيه بلافاصله به روى يكى شليك مىكند. كسى هم كه دوست دارد همبازى بچه شود، خود را مثل مردهها به زمين مىاندازد. منم گفتم خب حالا وقتشه. بذار به دل بچه عمل كنم.» خانم دكتر بدون اينكه حرفى بزند از آنجا رفت. چند نفر از مردم هم دنبالش. بيشترشان سر تكان مىدادند و با هم حرف مىزدند. حسابى عصبانى بودند، اين را به خوبى مىشد از قيافههايشان فهميد. مردِ بر زمين افتاده گفت: «من كه از كار شماها سر درنمىآرم!» او هم سرش را تكان مىداد. مردِ وستشتاتى گفت: «متأسفم! ابتكار شما اصلاً خوب نبود! خيلى هم نابجا بود. با اين كار، اصلاً در اينجا دوستى پيدا نمىكنيد! چرا بايد بچهاى را اينطور بترسانيد؟» مرد گفت: «قصدم اين نبود. اما شايد بشه طور ديگرى همبازى بچهها شد. شايد در بازيهايى بدون تفنگ!» مرد به مادر دانيل نگاه كرد. مادر دانيل، اندكى گستاخانه گفت: «اين فضوليها به شما نيومده آقا! بچهم هر بازىاى كه بخواد مىكنه! بيا، دانيل! تفنگ رو بردار و...» دانيل داد كشيد: «نه!» و تفنگ را برداشت و دور انداخت. مادر دانيل گفت: «دانيل! زود تفنگ رو بردار و بيا خونه!» دانيل داد زد: «نه!» زن همسايه گفت: «مؤدب باش! تو كه اينقدر پُررو نبودى!» دانيل زبانش را براى زن درآورد. بعد مادر دانيل مچ دستش را سفت گرفت، تفنگ را برداشت و به طرف خانه به راه افتاد. «خُب، ديدى! ديگه با اينجور آدما حرف نمىزنىها!» «من باهاش حرف نزدم، فقط بهش شليك كردم.» «ديگه به اين آدما شليك هم نبايد بكنى! به دوستانت شليك كن!»
هانس دومه نه گو مترجم: علی عبداللهی به نقل از:www.iranpoetry.com |
||
|
+
نوشته شده در جمعه نوزدهم آبان 1385ساعت 19:41 توسط س.م
|
|
||
|
|
|
|
|
همه ما را تنگ هم چپانده بودند. داخل كاميون زوار در رفته اي كه هر وقت از دست اندازي رد ميشد چهارستون اندامش وا ميرفت و ساعتي بعد تخته بندها جمع و جور مي شدن دو ما يله مي شديم و همديگر را مي چسبيديم كه پرت نشويم.انگار داخل دهان جانوري بوديم كه فك هايش مدام باز و بسته مي شدولي حوصله جويدن و بلعيدن نداشت. آفتاب تمام آسمان را گرفته بود. دور خود مي چرخيد. نفس مي كشيد و نفس پس مي دادو آتش مي ريخت ومدام مي زد تو سر ما. همه له له مي زديم. دهان ها نيمه باز بودو همديگر را نگاه مي كرديم. كسي كسي را نمي شناخت. هم سن و سال هم نبوديم. روبروي من پسر چهارده ساله اي نشسته بود. بغل دست من پيرمردي كه از شدت خستگي دندان هاي عاريه اش را در آورده بود و گر فته بود كف دستش و مرد چهل ساله اي سرش را گذاشته بود روي زانوانش و حسابي خودش را گره زده بود. همه گره خورده بودند. همه زخم و زيلي بودند. بيشتر از شصت نفر بوديم. همه ژنده پوش و خاك آلود و تنها چند نفري از ما كفش به پا داشتند. همه ساكت بوديم. تشنه بوديم و گرسنه بوديم. كاميون از پيچ هر جاده اي كه رد ميشد گرد و خاك فراواني به راه مي انداخت و هر كس سرفه اي مي كرد تكه كلوخي به بيرون پرتاب ميكرد .چند ساعتي اين چنين رفتيم و بعد كاميون ايستاد. ما را پياده كردند. در سايه سار ديوار خرابه اي لميديم. از گوشه ناپيدايي چند پيرمرد پيدا شدند كه هر كدام سطلي به دست داشتند. به تك تك ما كاسه آبي دادند و بعد براي ما غذا آوردند. شورباي تلخي با يك تكه نان كه همه را با ولع بلعيدم.دوباره آب آوردند. آب دومي بسيار چسبيد. تكيه داده بوديم به ديوار. خواب و خميازه پنجول به صورت ما مي كشيد كه ناظم پيدايش شد. مردي بود قد بلند.. تكيده و استخواني . فك پايينش زياده از حد درشت بودو لب پايينش لب بالايش را پوشانده بود. چند بار بالا و پايين رفت. نه كه پلك هايش آويزان بود معلوم نبود كه متوجه چه كسي است. بعد با صداي بلند دستور داد كه همه بلند بشويم و ما همه بلند شديم و صف بستيم. راه افتاديم و از درگاه درهم ريخته اي وارد خرابه اي شديم. محوطه بزرگي بود. همه جا را كنده بودند. حفره بغل حفره. گودال بغل گودال. در حاشيه گودال ها نشستيم. روبروي ما ديوار كاه گلي درهم ريخته اي بود و روي ديوار تخته سياهي كوبيده بودند. پاي تخته سياه ميز درازي بود از سنگ سياه و دور سنگ سياه چندين سطل آب گذاشته بودند. چند گوني انباشته از چلوار و طناب و پنبه هاي آغشته به خاك. آفتاب يله شده بود و ديگر هرم گرمايش نمي زد تو ملاج ما. مي توانستيم راحت تر نفس بكشيم.نيم ساعتي منتظر نشستيم تا معلم وارد شد. چاق و قد كوتاه بود. سنگين راه مي رفت.مچ هاي باريك و دست هاي پهن و انگشتان درازي داشت. صورتش پهن بود و چشم هايش مدام در چشم خانه ها مي چرخيد. انگار مي خواست همه كس و همه چيز را دائم زير نظر داشته باشد. لبخند مي زد و دندان روي دندان مي ساييد. جلو آمد و با كف دست ميز سنگي را پاك كردو تكه اي گچ برداشت و رفت پاي تحته سياه و گفت: درس ما خيلي آسان است. اگر دقت كنيد خيلي زود ياد ميگيريد.وسايل كار ما همين هاست كه مي بينيد. با دست سطل هاي پر آب و گوني ها را نشان دادو بعد گفت: ؛ كار ما خيلي آسان است. مي آوريم تو و درازش مي كنيم.؛ و روي تخته سياه شكل آدمي را كشيد كه خوابيده بودو ادامه داد: ؛اولين كار ما اين است كه بشوريمش. يك يا دو سطل آب مي پاشيم رويش. وبعد چند تكه پنبه ميگذاريم روي چشم هايش و محكم مي بنديم كه ديگر نتواند ببيند.؛ با يك خط چشم هاي مرد را بست و بعد رو به ما كرد و گفت:؛ فكش را هم بايد ببنديم؛. پارچه اي را از زير فك رد مي كنيم و بالاي كله اش گره مي زنيم. چشم ها كه بسته شد دهان هم بايد بسته شود كه ديگر حرف نزند.؛ فك پايين را به كله دوخت و گفت:؛ شست پاها را به هم مي بنديم كه راه رفتن تمام شد.؛ و خودش به تنهايي خنديد و گفت:؛ دست هارا كنار بدن صاف مي كنيم و مي بنديم؛ و نگفت چرا و دست هارا بست. و بعد گفت:؛ حال بايد در پارچه اي پيچيد و ديگر كارش تمام است.؛ و بعد به بيرون خرابه اشاره كرد. دو پيرمرد مرد جواني را روي تابوت آوردند تو. هنوز نمرده بود. ناله ميكرد. گاه گداري دست و پايش را تكان مي داد. او را روي ميز خواباندند. پيرمردها بيرون رفتند و معلم جلو آمدو پيرهن ژنده اي را كه بر تن مرد جوان بود پاره كرد و دور انداخت. معلم پنجه هايش را دور گردن مرد خفت كرد و فشار داد و گردنش را پيچيدو دست ها و پاهاتكاني خوردند و صدايش بريد و بدن آرام شد. آنگاه سطل آبي را برداشت. روي جنازه پاشيدو بعد پنبه روي چشم ها گذاشت و با تكه پارچه اي چشم را بست. فك مرده پايين بود كه با يك مشت دو فك را به هم دوخت و بعد پارچه ديگري را از گوني بيرون كشيد و دهانش را بست و تكه ديگري را از زير چانه رد كرد و روي ملاج گره زد. بعد دست ها را كنار بدن صاف كرد. تعدادي پنبه از كيسه بيرون كشيد و لاي پاها گذاشت و شست پاها را با طنابي به هم بست و و بعد بي آنكه كمكي داشته باشد جنازه را در پارچه پيچيد و بالا و پايين پارچه را گره زد و با لبخند گفت :؛كارش تمام شد؛. اشاره كرد و دو پير مرد وارد خرابه شدندو جسد را برداشتند و داخل يكي از گودال ها انداختند و گودال را از خاك انباشتند و بيرون رفتند. معلم دهن دره اي كردو پرسيد : ؛ كسي يا د گرفت؟؛ عده اي دست بلند كرديم. بقيه ترسيده بودندو معلم گفت :؛آنها كه ياد گرفته اند بيايند جلو؛. بلند شديم و رفتيم جلو. معلم مي خواست به بيرون خرابه اشاره كند كه دست و پايش را گرفتيم و روي تخته سنگ خوابانديم. تا خواست فرياد بزند گلويش را گرفتيم و پيچانديم. روي سينه اش نشستيم و با مشت محكمي فك پايينش را به فك بالا دوختيم. روي چشم هايش پنبه گذاشتيم و بستيم. دهانش را به ملاجش دوختيم و لختش كرديم و پنبه لاي پاهايش گذاشتيم. شست پاهايش را با طناب به هم گره زديم و كفن پيچش كرديم و بعد بلندش كرديم و پرتش كرديم توي گودال بزرگي و خاك رويش ريختيم و همه زديم بيرون. ناظم و پيرمردهانتوانستند جلو ما را بگيرند. راننده كاميون پشت فرمان نشست و همه سوار شديم. وقتي از بيرا هه ا ي به بيراهه ديگر مي پيچيديم آفتاب خاموش شده بود . گل ميخ چند ستاره بالا سر ما پيدا بود و ماه از گوشه اي ابرو نشان ميداد. غلامحسین ساعدی |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه یازدهم آبان 1385ساعت 21:28 توسط س.م
|
|
||
|
|
|
|
|
یحیی یازده سال داشت و اولین روزی بود که میخواست روزنامه دیلینیوز بفروشد. در اداره روزنامه متصدی تحویل روزنامه ها و چند تا بچه همسال خودش که آنها هم روزنامه میفروختند چند بار اسم دیلی نیوز را برایش تلفظ کردند و او هم فوری آن را یاد گرفت و به نظرش آن اسم به شکل یک دیزی آمد. چند بار صحیح و بی زحمت پشت سر هم پیش خودش گفت: دیلینیوز ! دیلینیوز! و از اداره روزنامه بیرون آمد. به کوچه که رسید شروع کرد به دویدن. فریاد میزد: دیلی نیوز! دیلینیوز. به هیچ کس توجه نداشت فقط سرگرم کار خودش بود هر قدر آن اسم را زیاد تر تکرار میکرد و مردم از او روزنامه می خریدند بیشتر از خودش خوشش میآمد و تا چند شماره هم که فروخت هنوز آن اسم یادش بود. اما همین که بقیه پول خرد یک پنج ریالی را تحویل آقایی داد و دهشاهی کسر آورد و آن آقا هم آن دهشاهی را به او بخشید و رفت و او هم ذوق کرد دیگر هرچه فکر کرد اسم روزنامه یادش نیامد. آن را کاملا فراموش کرده بود. ترس ورش داشت. لحظه ای ایستاد و به کف خیابان خیره نگاه کرد. دومرتبه شروع به دویدن کرد. باز هم بی آنکه صدا کند چند شماره ازش خریدند. اما اسم روزنامه را به کلی فراموش کرده بود. یحیی به دهن آنهایی که روزنامه میخریدند نگاه میکرد تا شاید اسم روزنامه را از یکی از آنها بشنود اما آنها همه با قیافه های گرفته وجدی و بی آنکه به صورت او نگاه کنند روزنامه را میگرفتند و میرفتند. بیچاره و دستپاچه شده بود. به اطراف خودش نگاه میکرد شاید یکی از بچههای همقطار خود را پیدا کند و اسم روزنامه را ازش بپرسد اما کسی را ندید. چند بار شکل دیزی جلوش ورجهورجه کرد اما از آن چیزی نفهمید. روی پیادهرو خیابان فوجی از دیزی های متحرک جلوش مشق میکردند و مثل اینکه یکی دو بار هم اسم روزنامه در خاطرش برق زد اما تا خواست آن را بگیرد خاموش شد. سرش را به زیر انداخته بود و آهسته راه میرفت بسته روزنامه را قایم زیر بلغش گرفته بود و به پهلویش فشار میداد. میترسید چون اسم روزنامه را فراموش کرده روزنامه ها را ازش بگیرند. میخواست گریه کند اما اشکش برون نیامد. میخواست از چند نفر عابر بپرسد اسم روزنامه چیست اما خجالت میکشید و میترسید. ناگهان قیافه اش عوض شد و نیشش باز شد و از سر و صورتش خنده فروریخت. پا گذاشت به دو و فریاد زد: پریموس! پریموس! اسم روزنامه را یافته بود.
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه سوم آبان 1385ساعت 21:32 توسط س.م
|
|
||
|
|
|
|
|
پسر بچه ای وارد یک بستنی فروشی شد و پشت میزی نشست. پیشخدمت یک لیوان آب برایش آورد. پسر بچه پرسید: «یک بستنی میوه ای چند است؟» پیشخدمت پاسخ داد: «50 سنت». پسر بچه دستش را در جیبش برد و شروع به شمردن کرد. بعد پرسید: «یک بستنی ساده چند است؟» در همین حال، تعدادی از مشتریان در انتظار میز خالی بودند. پیشخدمت با عصبانیت پاسخ داد:«35 سنت». پسر دوباره سکه هایش را شمرد و گفت:«لطفا یک بستنی ساده». پیشخدمت بستنی را آورد و به دنبال کار خود رفت. پسرک پس از خوردن بستنی، پول را به صندوق پرداخت و رفت. وقتی پیشخدمت بازگشت، از آنچه دید شوکه شد. آنجا در کنار ظرف خالی بستنی، 2 سکه «5 سنتی» و 5 سکه «1 سنتی» گذاشته شده بود؛ برای انعام پیشخدمت! از " هفده داستان کوتاه کوتاه" با تشکر از کامت |
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و هشتم مهر 1385ساعت 12:13 توسط س.م
|
|
||
|
|
|
|
|
خیلی سعی کردم تا یه داستان متفاوت از صادق هدایت پیدا کنم امیدوارم که خوشتون بیاد.
- سید احمد همینکه وارد خانه شد نگاه مظنونی به دور حیاط انداخت بعد با چوب دستی خودش به در قهوه ایی رنگ اطاق روی آب انبار زد و آهسته گفت: " ربابه... ربابه..! " در باز شد و دختر رنگ پریده ایی هراسان بیرون آمد:
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم مهر 1385ساعت 10:44 توسط س.م
|
|
||
|
|
|
|
|
از قرار معلوم میونه ایی با داستان های انگلیسی ندارید.
نظرتون راجع به یه داستان از صادق هدایت چیه؟ |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم مهر 1385ساعت 22:44 توسط س.م
|
|
||
|
|
|
|
|
“Yes,” said the adjutant. Then, apparently remembering that he had made Lean search the body, he stooped with great fortitude and took hold of the dead officer’s clothing. Lean joined him. Both were careful not to let their fingers feel the corpse. They tugged away; the corpse lifted, heaved, toppled, flopped into the grave, and the two officers, straightening, looked at each other- they were always looking at each other. They sighed with relief. The adjutant said,” I suppose we should- we should say something. Do you know the service, Tim?” “They don’t read the service until the grave is filled in,” said Lean. “Don’t they?” said the adjutant, shocked that he had made the mistake. “Oh, well,” he cried, suddenly, “let us- let us say something- while he can hear us.” “All right,” said Lean.” Do you know the service?” “I can’t remember a line of it,” said the adjutant. Lean was extremely dubious. ”I can repeat two lines, but-“ “Well, do it,” said the adjutant. “Go as far as you can. That’s better than nothing.” Lean looked at his two men.” Attention,” he barked. The privates came to attention with a click, looking very distressed. The adjutant lowered his helmet to his knee. Lean, bareheaded, stood over the grave. The enemy sharpshooters fired briskly. “o father, our friend has sunk in the deep waters of death, but his spirit has leaped toward thee just as the bubble arises from the lips of the drowning. Perceive, we pray, O father, the little flying bubble, and-“ Lean, although husky and ashamed, had not hesitated up to his point, but he stopped with a hopeless feeling and looked at the corpse. The adjutant moved uneasily. “And from thy superb heights-“he began, and then he too came to a halt. “And from thy superb heights,” said Lean. The adjutant suddenly remembered a phrase in the back of the military burial service, and he used it with the triumphant manner of a man who has recalled everything, and can go on. “O God, have mercy-“ “O God, have mercy-“said Lean. “Mercy,” repeated the adjutant, in quick failure. “Mercy,” said Lean. And then he was moved by some violence of feeling, for the turned upon his two men and tigerishly said, “Throw the dirt in.” The fire of the enemy sharpshooters was accurate and continuous. One of the distressed privates came forward with his shovel. He lifted his first shovel-load of earth, and for a moment of inexplicable hesitation it was held poised above the corpse, which from its chalk-blue face looked keenly out from the grave. Then the soldier emptied his shovel on- on the feet. Timothy Lean felt as if tones had been swiftly lifted from off his forehead. He had felt that perhaps the privates might empty the shovel on- on the face. It had been emptied on the feet. The first shovelful had been emptied on the feet! How satisfactory! The adjutant began to babble. “Well, of course- a man we’ve messed with all these years- impossible- you can’t, you know, leave your intimate friends rotting on the field. Go on for god’s sake, and shovel, you” The man with the shovel suddenly ducked, grabbed his left arm with his right hand, and looked at his officer for orders. Lean picked the shovel from the ground. “Go to the rear,” he said to the wounded man. He also addressed the other privates. “You get under cover, too; I’ll finish this business.” The wounded man scrambled hard for the top of the ridge without giving any glances to the direction from which the bullets came, and the other man followed at an equal pace; but he was different, in that he looked back anxiously three times… This is merely the way-often- of the hit and unhit. Timothy Lean filled the shovel, hesitated, and then, in a movement which was like a gestures of abhorrence, he flung the dirt into the grave, and as it landed it made a sound-plop. Lean suddenly stopped and mopped his brow- a tired laborer. “Perhaps we have been wrong,” said the adjutant. His glance wavered stupidly. “It might have been better if we hadn’t buried him just at this time.” “Damn you,” said Lean, “Shout your mouth.” He was not the senior officer. He again filled the shovel and flung the earth. Always the earth made that sound- plop. For a time Lean worked frantically, like a man digging himself out of danger. Soon there was nothing to be seen but the chalk-blue face. Lean filled the shovel. “Good God,” he cried to the adjutant. “Why didn’t you turn him somehow when you put him in? This-“then Lean began to stutter. The adjutant understood. He was pale to the lips. “Go on, man,” he cried, almost in a shout. Lean swung back the shovel. It went forward in a pendulum curve. When the earth landed it made a sound-plop . By Stephen crane
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه دهم مهر 1385ساعت 22:56 توسط س.م
|
|
||